روزهای تلخ
-
تاریخ: 1401/4/11 ساعت: 20:48
آنقدر مطمئنم که سحر نزدیک نیست که به مرگ مطمئنم
قلب سحرم
-
تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 2:21
روز 24 اردیبهشت قلب سحرم رو بدست آوردم روز 8 تیر رفتم خواستگاریروز 16 آبان تاریخ عقدمونه روز 17 آبان هم مراسم داریم تو تالار شادی دهگلانچی از اینا قشنگ تر؟؟؟
...
-
تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 11:48
گاها به این فکر میکنم که هميشه اينگونه خيال پردازي ها مخصوصِ دخترانِ چهارده ساله نبوده و نيست. پیش بیاید مردي بيست و چند ساله هم از اين تفكرات و تصوراتِ ياوه ميبافد که شب هنگام ،دختركي زيبا را از به
کافه کال
-
تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 11:48
راه رفتن نشانم دادی و گفتی مختاری ترجیح دادم دست روی دست بگذارم
جهان
-
تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 11:48
در گذرگاه زمان!خيمه شب بازي دهر، با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد....لحظه ها مي گذرند....عشق ها مي ميرند....رنگ ها رنگ دگر مي گيرند....و فقط خاطره هاست كه چه شيرين و چه تلخ،به جا مي مانند. ط.ح
من هم پروانه ام...
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 13:42
طبق معمول وسط خط ها نوشته می نوشتم که بازم طبق معمول زمان از دستم در رفت، آهنگ زنگ بغل دستی ام در همان چند ثانیه ی اول من رو با هزاران خاطره ی تلخ و شیرین با خود میبرد نیم نگاهی به شیشه ی خیس باران خورده، نیم نگاهی سرد به عقرب های ایستاده ی ساعت .... ویژوال استدیو را می بندم لبتاب رو خاموش میکنم و آ...
سرصحنه
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 13:42
#خوبی؟ *ممنون، بد نیستم #؟؟؟ *راستش همه چی خوب داره جلو میره درس، دانشگاه، کار، زندگی ولییی.....#ولی چی؟ *نمیدونم ..... یه حس بی حسی دارم.... دلم میخواد با از ته دل صدای بلند بخندم خیلی بلند دقیقا مثله همیشه که بودم ولی احساس میکنم مدتیه نمیتونم نمیدونم چرا... مدتیه واقعا به هیچ چیز نمیتونم بخندم......
من منتظر جواب آن سوالم
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 13:42
جلوی آن شعبه از بانک من می ایستم، با ظاهری مرتب آراسته و پرذوق وانمود میکنم با کسی قرار دارم، بی قرارم ...مدام ساعت مچی ام را نگاه میکنم اما ساعت رو نمی خونم و بارها صفحه ی گوشی ام را برانداز میکنم.سر تا ته پیاده رو را لحظه به لحظه بی قرار می پایم این پا و آن پا میکنم انگار که درنگ شده باشد و بی تاب...
آخرین نامه
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 13:42
#خوبی؟ *ممنون، بد نیستم #؟؟؟ *راستش همه چی خوب داره جلو میره درس، دانشگاه، کار، زندگی ولییی.....#ولی چی؟ *نمیدونم ..... یه حس بی حسی دارم.... دلم میخواد با از ته دل صدای بلند بخندم خیلی بلند دقیقا مثله همیشه که بودم ولی احساس میکنم مدتیه نمیتونم نمیدونم چرا... مدتیه واقعا به هیچ چیز نمیتونم بخندم......
قطار
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 13:42
تو قطاریچشمانت پنجره واگنهاستتکان دست ده ها مسافردر این تصمیمت پیداستو منتمام ذوق هایم مسافرانیکه با نفیر ایستگاه بعدیبدون هیچ انتظاریپیاده می شوندو در آخرین ایستگاه با آخرین نفیرخالی می شومو فرهادی دگر خاموشو جهان با تصمیم تو تنهاست.تو را به جان تمام نرسیدن هابه هلال ماه قسمت میدهمعطر دستهایت را بر...