گاها به این فکر میکنم که هميشه اينگونه خيال پردازي ها مخصوصِ دخترانِ چهارده ساله نبوده و نيست. پیش بیاید مردي بيست و چند ساله هم از اين تفكرات و تصوراتِ ياوه ميبافد که شب هنگام ،دختركي زيبا را از بهشتِ كوردستان در رویاهایش بسازد و دقيقا بگذاردش در هسته ی زندگيِ آينده . خواه اسمش روژین باشد یا کژال مهم نیست، اما بايد کورد باشد.
و من آن تصور را ساختم و در مرکز زندگی ام گذاشتم ...
آخر میدانید شعف و شادي از سرزمين کوردها ميتَراود . هرگز کورد تباري نمیبینی كه نخندد و شادی و نشاط را تقسيم نكند يا محبت از نگاهش نبارد و من فارغ از هر دلیلی اين طراوت را برايِ آينده مان لازم داشتم.
نمیدانم شاید در غربت خودبین شدم که دلم هوس لیلی ایی کورد صفت کرد یا شایدم از او چیزی جز مرام و معرفت و مردانگی و عشق نمیتوانستم ببینم که عاشقش شدم.
گاها از فرط دلتنگی به ریشه این هم فکر میکردم که حتی خودم هم آن را نمیدانستم، حتی از تاریخ توجیه می ساختم كه مرا به سمت خواستنش راغبتر می کرد . يادِ دلاوري هايمان در تراژدي ِ حلبچه مي افتادم دلاوريِ پدران غيورمان بر ظلم و استبداد و ستم...
خلاصه نميدانستم حلبچه و صدام چه ارتباطی با علاقه ی من به او داشت یا حتی ريشه ي اين افكار كجاست اما آنچه برایم مهمتر از هزچیزی بود این بود که کی و کجای زندگی ام علاقه ام را باید به او می گفتم.
با اینکه هرگز دلم نمیخواست عشق و علاقه با تمکین بدست آید اما اوایل شبیه دختر بچه ها که عروسك دارند انگار من هم یکی داشتم و خوشگلترينشان را هم داشتم . عروسكم دنيايم بود ، روح و جانم را هر روز بيشتر با او پيوند ميزدم ،مدتی که گذشت و دیدم که مستقل از خانواده ام وبه قول مادرم مردی شده ام با خودم گفتم چه كاريست دل بستن خالی، باید حسم رو میگفتم تا به زودی چون شاهزاده اي سوار بر اسب روياها برسم و بااو زندگي اي بسازم و چند قدم آنطرف تر، حتی با هم عروسكي واقعي داشته باشیم . عروسكي كه نه خنده هايش تصنعي باشد ، نه گريه هايش الكي . كودكم را در ذهنم ميپرورانيدم ، از شما چه پنهان كه بارها اسم هايِ مختلفي براي دخترم برگزيده بودم، از اسمِ اولين دختری که سال اول دسبتان کنارم مینشست تا قشنگترين اسمِ دخترانه اي كه در مجله هاي كزايي برای مانکن ها ديده بودم .
خسته ات نكنم كه منهم بالاخره علاقه و عشقم را در نفسگیرترین شرایط ممکن بروز دادم و اما الان سالهاست دریک بلاتکلیفی، در یک درد بی درمان زندگي ميكنم، نه جواب رد میدهد نه آنچنان با غلظت دوستم دارد که من او را و هرلحظه که به رفتن فکر میکنم گلویم رو به جرئه ایی آب هم بسته میشود.
شعر و غزل كه جواب نداده هيچ ، نذر و و دعا و روزه ی مستحب هم به كارم نيامده
و این روزها که کیلومترها دورتر از من با لست سین ریسنتلی تلگرامش و جواب دادن پرتاخیرش هر شب و هرروز هزار فکر و خیال در من زنده می کند ومیمیراند، دنيايم را دنيايِ قياس و مقايسه کرده و چون احساس میکنم تمام این ها نشانه های یک " جواب نه" مدرنیته و باکلاس است وی میخواهد با این کار خسته ام کند تا خودم با پای خودم بروم از تك تكِ دختران نفرت دارم ، كوره ي آتشم ، تك سخني ناروا مرا زهرِ مار ميكند . حسادتي در درونم ريشه دوانيده كه برايِ احدي خير نميخواهم . دنبالِ جَنگم آنچنان تلخ تلخم که چون میدانم جوابش منفیست حتی خودش هم از تلخی ام به رنج آمده...
ولي امان از شب ها، شبها گريه و دعا و ثنا است كه در حقِ همه دارم ، ميدانيد ؟ من همه را دوست دارم باور کنید که دوست دارم ولی به آنها چه كه من یک شکست خورده ام . تقصير آنها نيست . عذر خواهي و معذرت و تمنا است كه تلگرامی و تلفنی و پيامي و كلامي به آنها ميرسانم و دوباره فردا ... من عشق ام را از كه بخواهم نميدانم .
اما تومرا درك كن رفيق ، اگر با كلامي يا حتي با گوشه چشمي و ادايي تو را در طولِ روز ميرنجانم ،بدان كه من هيچ در دلم نيست ، من فقط رویایم،دنیایم ، آرزوهايم ،کودکم عشقم علاقه ام گم شده و مقصر را نميابم .همين ...
#متن عذر خواهی از هم اتاقم.
برچسب:
نویسنده: یگانه شمس